وقتی از این زاویه نگاش می کنم ، با این حالت قوز کرده که دماغش رو کرده تو کتاب من ، احساس می کنم حتی این چراغ مطالعه هم از من مشتاق تره برای خوندن!
نگاشته شده توسط: shide | مه 14, 2010
reading Lights
نوشته شده در در باب مطالعه | برچسبها: reading Lights, study, مطالعه, چراغ مطالعه






يادداشتهاي يك دانشمند خيالپرداز
ایول : )) … تا به حال اینطوری بهش نگاه نکرده بودم . بعد تازه از شدت دقت داغ هم میکنه
توسط: پرستووو در مه 14, 2010
در 3:35 ب.ظ.
همه این اتفاقا در ایام نمایشگاه کتاب باید بیفته دیگه، نه؟
توسط: yekgram در مه 14, 2010
در 4:36 ب.ظ.
عکس ِ باعث شد اَ اون اول بفمم منظورت چیه ! :دی وگرنه خیلی اَ اینجور نوشته ها خوشم میاد !
توسط: پرستو در مه 15, 2010
در 8:18 ق.ظ.
: ))))
خیلی جالب نوشتی
توسط: آزاده در مه 15, 2010
در 1:24 ب.ظ.
سلام
همدانی هستی؟
پاسخ : چطور مگه؟
توسط: م ی ل ا د در مه 17, 2010
در 1:29 ق.ظ.
حالا که این متنو خوندم احساس کردم که از جوونیش پای کتاب بوده و همیشه با حسرت نگاهش کرده که چیزی از توش بفهمه، اما چون سواد نداره نتونسته و همین باعث شده پیر و شکسته بشه و کمرش خمیده.
توسط: سیامک در مه 21, 2010
در 9:27 ب.ظ.
سلام…
یه چیزایی نوشته بودم اما وقتی سند کردم نیومد و ارور داد ! از دوباره باید بگم…..
_____________________
این مهندس مسعودی خیلی سر و صدا کرده…
من که نرسیدم بیام ! شلوغ بود؟!
____________________
قشنگ مینویسی….
چندتا از پستات رو خوندم….
وبتم خیلی آرومه !
کلا جالبه ! هم قالبت و هم نوشته هات…
___________________________________
بلاخره بعد از 4-5 سال یه همدانی وب نویس تو نت دیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
_____________________________________
موفق باشی ….
_____
(راستی…. اتفاقی از وب گروه شیمی اومدم اینجا !)
بای.
پاسخ:زیاد شلوغ نبود ، خودشم گلایه می کرد که تو همدان خوب اطلاع رسانی نشده و شهرای دیگه استقبال خیلی خوب بوده، ولی محشر بود ، راه حلای شگفت انگیزی استفاده می کرد!
لطف داری نسبت به وبلاگم.
توسط: سهیل در مه 25, 2010
در 11:48 ب.ظ.
چقد درس !!!!!!!!!!!!!!!
پس زندگیت چی؟ همش که شده درس !
______________________
پستای قبلیتو میخوندم !
گداهای همدانی….
سوپر مارکتیه….
اصولا به همدانی ها نباید خوبی کنی !
اصلا چرا همدانیا همدانی بازی در میارن همیشه؟
مشتری به فروشنده میگه همدانی بازی در نیار ! فروشنده به مشتری !
اینجا به نظر من دهاته تا شهر…
پاسخ: آره واقعا، دهات بیشتر بهش میخوره!
توسط: سهیل در مه 26, 2010
در 12:02 ق.ظ.
عجب عکس اشتها برانگیزی شیده
توسط: آزاده از کلبه ی ویوارا در مه 27, 2010
در 8:37 ق.ظ.
فقط اومدت تولدتو تبریک بگم. از کامنتت در وبلاگ دلنوشته متوجه شدم. اگه اشتباه کردم، مقصر خودتی!
تبریک، تبریک، تبریک، هزار تا تبریک!
پاسخ: ممنون.لطف کردی.
توسط: yekgram در مه 27, 2010
در 11:27 ب.ظ.
تولدت مبارکه. از کامنتت در وبلاگ دلنوشته متوجه شدم. مقصر خودتی که بیخبر میذاریمون.
پاسخ:ممنون.
می خواستم روز تولدم یه پست بذارم ، اما امان از این امتحانا!
توسط: yekgram در مه 27, 2010
در 11:34 ب.ظ.
اصولاً وقتی آدم «مجبوره» کاری رو انجام بده تمام انگیزه و اشتیاقش از بین میره!! عزیزم خیلی فکرش رو نکن! بزرگتر که شدی، کتاب ها برات مقدس میشن و درسته قورتشون میدی؛-)
راستی خانمی تولدت مبارک … 7 خرداد
– 28May
امیدوارم همیشه شاد و خندون باشی ؛-)
[میگم من و تو هم چه موقعی به دنیا اومدیم!! درست ماه امتحانات !!!!]
توسط: panthea در مه 28, 2010
در 11:13 ب.ظ.
این عکس رو برای خودم سیو کردم. اگه اشکال داره از طریق ایمیل خبر بدین
پاسخ:نه هیچ اشکالی نداره.
توسط: Gema در اکتبر 11, 2010
در 2:52 ق.ظ.