حالا هي ميگن نحس بودن 13 خرافاته ،
بله ، كلي دلمونو صابون زديم كه 13 آبان ميريم راهپيمايي و زنگ شيمي هم فرت ميشه و اينا ، حتي يكي از بچه ها كتاب شيمي اش رو هم نياورده بود! كه متوجه شديم ما رو نمي خوان ببرن(اسمايلي كوبيدن دسته جمعي سر به ديوار)! خلاصه رفتيم كلي اغتشاش كرديم و با زور و بلا موفق شديم راضيشون كنيم مارو هم ببرن، بله ، جونم براتون بگه كه وسط زنگ فيزيك اومدن گفتن سوم رياضيا رو هم ميبرن ، ديگه ما منفجر كرديم كلاسو از جيغ و خنده ، خوشان خوشان رفتيم زحمت همه ي پرچما وپلاكاردا رو هم ما كشيديم و همچون بسيجياي واقعي اول صف وايسايديم و راه افتاديم ، بعد از يه پياده روي طولاني به آرمگاه بوعلي رسيده بوديم كه گفتن مثل اينكه امثال راهپيمايي زود تموم شده ، مارو ميگي عين بادكنك تركيده شده بوديم، همه ي جنب و جوشمون ته كشيد و دست از پا درازتر برگشتيم مدرسه و دقيقا اول ساعت شيمي سر كلاس بوديم(اسمايلي گريه تا حد مرگ بازم دسته جمعي) ، به كلاس شيمي كه رسيديم هيچ ، كلي هم خسته شده بوديم اصلا حال درس نداشتيم
بعد از ظهر همين روز 13 هم پاي پياده رفتم كتابخونه براي تست عربي فرداش كتاب گاج بگيرم ، كلي تو رفت و آمدش وقتم تلف شده ، آخرش تو خونه متوجه شدم كه عربي 3 رشته انساني رو برداشتم… تو عمرم تا حالا انقد دهنم وا نمونده بود،
از خستگي و اعصاب خوردي گرفتم خوابيدم ، ساعت 3/5 صب(!) پا شدم عربي خوندن (چقدر من از اين درس بدم مياد) ، با اين وجود تستم رو به معناي واقعي كلمه گند زدم! تازه زنگ بعدش هم تست زبان فارسي داشتيم كه اونم اصلا لاي كتابو وا نكرده بودم و از عربي هم بدتر شد…
حالا زنگ بعدش ورزش داشتيم وسطي بازي كرديم يه خورده حالم بهتر شد ، اما زهي خيال باطل ؛ تازه يادم افتاد كه تا ساعت 3 كلاس فوق العاده فيزيك داريم (اسمايلي كچلي كه داره 4 تا شويد باقيموندشو به شدت ميكنه) نهار هم نياورده بودم، بعد سر كلاس فيزيك بقل دستي سمت راستم داشت فال پاستور ميگرفت بعد پاستورا رو داشت ميداد به بقل دستي سمت چپيم از دستش ريخت جلوي پاي من ! معلمه هم ديد و فكر كرد من پاستور بازي ميكردم!
فكر ميكنيد بدشانسا تموم شده؟ نخير ، نهضت ادامه دارد …
شب برا شب نشيني دعوت شديم خونه دوست بابام و با اون همه بيخوابي و خستگي به اجبار رفتم ، بعد متوجه شديم كه تولد پسر كوچيكشون بوده و به ما نگفتن! ديدين آدم تولد بدونكادو ميره چقد احساس بدي داره، اونم من كه هم كادو خريدن رو دوست دارم ، هم اينجور وقتا حتما خودم جدا از خانواده يه چيز غافلگير كننده هديه ميدم،
بازم تموم نشده
پشتيبانم (گزينه دو ثبت نام كردم) زنگ زده يادم انداخته كه جمعه ي ديگه آزمون دارم ، ميگه بايد جمعه 10 ساعت درس بخوني! 5 ساعت صب 5 ساعت بعد از ظهر! الان هم ظهر جمعه است و من حتي يك ساعت مفيد هم درس نخوندم!
تازه علاوه بر اين فردا تاريخ 6 درس تست دارم و حسابان و جبر هم تمرين دارم و بايد بخونم كلي!
اي خدا……..


![thing] مورچه هاي خونه ي ما در حال آوردن گندم از خونه ي همسايه](http://shyshysblog.files.wordpress.com/2009/09/thing.jpg?w=500&h=375)










