نگاشته شده توسط: shyshy | نوامبر 6, 2009

بدشانسي به توان n

حالا هي ميگن نحس بودن 13 خرافاته ،
بله ، كلي دلمونو صابون زديم كه 13 آبان ميريم راهپيمايي و زنگ شيمي هم فرت ميشه و اينا ، حتي يكي از بچه ها كتاب شيمي اش رو هم نياورده بود! كه متوجه شديم ما رو نمي خوان ببرن(اسمايلي كوبيدن دسته جمعي سر به ديوار)! خلاصه رفتيم كلي اغتشاش كرديم و با زور و بلا موفق شديم راضيشون كنيم مارو هم ببرن، بله ، جونم براتون بگه كه وسط زنگ فيزيك اومدن گفتن سوم رياضيا رو هم ميبرن ، ديگه ما منفجر كرديم كلاسو از جيغ و خنده ، خوشان خوشان رفتيم زحمت همه ي پرچما وپلاكاردا رو هم ما كشيديم و همچون بسيجياي واقعي اول صف وايسايديم و راه افتاديم ، بعد از يه پياده روي طولاني به آرمگاه بوعلي رسيده بوديم كه گفتن مثل اينكه امثال راهپيمايي زود تموم شده ، مارو ميگي عين بادكنك تركيده شده بوديم، همه ي جنب و جوشمون ته كشيد و دست از پا درازتر برگشتيم مدرسه و دقيقا اول ساعت شيمي سر كلاس بوديم(اسمايلي گريه تا حد مرگ بازم دسته جمعي) ، به كلاس شيمي كه رسيديم هيچ ، كلي هم خسته شده بوديم اصلا حال درس نداشتيم
بعد از ظهر همين روز 13 هم پاي پياده رفتم كتابخونه براي تست عربي فرداش كتاب گاج بگيرم ، كلي تو رفت و آمدش وقتم تلف شده ، آخرش تو خونه متوجه شدم كه عربي 3 رشته انساني رو برداشتم… تو عمرم تا حالا انقد دهنم وا نمونده بود،
از خستگي و اعصاب خوردي گرفتم خوابيدم ، ساعت 3/5 صب(!) پا شدم عربي خوندن (چقدر من از اين درس بدم مياد) ، با اين وجود تستم رو به معناي واقعي كلمه گند زدم! تازه زنگ بعدش هم تست زبان فارسي داشتيم كه اونم اصلا لاي كتابو وا نكرده بودم و از عربي هم بدتر شد…

حالا زنگ بعدش ورزش داشتيم وسطي بازي كرديم يه خورده حالم بهتر شد ، اما زهي خيال باطل ؛ تازه يادم افتاد كه تا ساعت 3 كلاس فوق العاده فيزيك داريم (اسمايلي كچلي كه داره 4 تا شويد باقيموندشو به شدت ميكنه) نهار هم نياورده بودم، بعد سر كلاس فيزيك بقل دستي سمت راستم داشت فال پاستور ميگرفت بعد پاستورا رو داشت ميداد به بقل دستي سمت چپيم از دستش ريخت جلوي پاي من ! معلمه هم ديد و فكر كرد من پاستور بازي ميكردم!

فكر ميكنيد بدشانسا تموم شده؟ نخير ، نهضت ادامه دارد …

شب برا شب نشيني دعوت شديم خونه دوست بابام و با اون همه بيخوابي و خستگي به اجبار رفتم ، بعد متوجه شديم كه تولد پسر كوچيكشون بوده و به ما نگفتن! ديدين آدم تولد بدونكادو ميره چقد احساس بدي داره، اونم من كه هم كادو خريدن رو دوست دارم ، هم اينجور وقتا حتما خودم جدا از خانواده يه چيز غافلگير كننده هديه ميدم،

بازم تموم نشده

پشتيبانم (گزينه دو ثبت نام كردم) زنگ زده يادم انداخته كه جمعه ي ديگه آزمون دارم ، ميگه بايد جمعه 10 ساعت درس بخوني! 5 ساعت صب 5 ساعت بعد از ظهر! الان هم ظهر جمعه است و من حتي يك ساعت مفيد هم درس نخوندم!
تازه علاوه بر اين فردا تاريخ 6 درس تست دارم و حسابان و جبر هم تمرين دارم و بايد بخونم كلي!

اي خدا……..

نگاشته شده توسط: shyshy | اکتبر 17, 2009

داستان واقعي

خودكار فضايي

خودكار فضايي

هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد
آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضا بدون جاذبه كار نمي كنند (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد …)
براي حل اين مشكل آن ها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند.
تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد. 12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آن ها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت، زير آب كار مي كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت، و از دماي زير صفر تا 300 درجه سانتيگراد كار مي كرد.
اما روس ها راه حل ساده اي داشتند: آن ها از مداد استفاده كردند !

اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است:
1-تمركز روي مشكل(نوشتن در فضا!)
2-تمركز روي راه حل(نوشتن در فضا با خودكار)
شما جزو كدام گروه هستيد؟ بيشتر تمركز و هدف گذاري شما از نوع 1 است يا از نوع 2 ؟

پ.ن: اين مطلب رو از “پيك مجموعه نكات مشاوره اي آيندگان” نقل كردم. راستش با اينكه عنوان متن “داستان واقعي” يه ، به شخصه معتقدم پياز داغشو زياد كردن! :D يعني انقد دانشمنداي ناسا خنگن؟! مطمئنم به عقلشون رسيده كه از مداد استفاده كنن اما خودكار مزاياي بيشتري داره نسبت به مداد و مهمترينشون امنيتشه!

لينك مرتبط : خودکار فضایی ، ناسا و مشكل خودكار ، لوازم جديد فضانوردي

نگاشته شده توسط: shyshy | اکتبر 5, 2009

yellow

هندوانه زرد

هندوانه زرد

1. اشتباه نكنيد اين عكس نه فتوشاپه نه هندونه ي نرسيده نه حاصل انعكاس نور و اينا واقعا اين هندونه زرده! به خاطر كشت ديم اين شكلي شده، البته مزه اش فرقي نميكنه و فك نكنم تو خواصش هم كم و كسري نسبت به هندونه ي قرمز داشته باشه، ددي جان بنده  طي سفرهاي(!)كاريش از يكي از دهات اطراف همدان اين هندونه رو خريده.

بگذريم ؛

2. ميگم كه اگه اين راننده ها ميدونستن وقتي به يه عابر پياده كه كلي وايساده كه رد شه از خيابون راه ميدن چقدر اون عابر ذوق مرگ ميشه همه ي عابران پياده سه سوت از خيابون رد ميشدن ، خداييش براي هيشگي اندازه ي راننده هايي كه اجازه ميدن عبور كنم دعا نميكنم!

3. پيام بازرگاني تي وي : … دومي ها … سومي ها
من با ذوق به مامانم : اِ ِ ِ ِ مامان! بالاخره منم جزو سومي ها شدم!

4. بعضي وقتا يه چيزايي پيش مياد آدم به سادگي و به قول خودمون خريت خودش پي ميبره! مثلا امروز از حراست اومده بودن مدرسه ي ما بازديد، وانمود ميكردن كه دارن راجع به نحوه ي آموزش و نظر ما تحقيق ميكنن ، اما بعدش معلوم شد قصد اصلي شون شناسايي كساييه كه به صورتشون دست زدن! تازه بعدش از تو همكلاسيا ابروي افرادي رو تشخيص ميدن كه مني كه دو هفته است ميرم مدرسه به هيچ وجه به ذهنم خطور نميكرد كه اين طبيعي اين شكلي نيست!

5. در حال حاضر موسسه هاي آموزشي ( گزينه دو ، قلمچي ، آيندگان و…) در حال بمباران تبليغاتي ما دانش آموزان از همه جا بي خبر هستن، به نظر شما كدوم از بقيه بهتره؟

نگاشته شده توسط: shyshy | سپتامبر 13, 2009

دزدي به روش مورچه ها

مورچه هاي خونه ي ما در حال آوردن گندم از خونه ي همسايه

مورچه هاي خونه ي ما در حال آوردن گندم از خونه ي همسايه

بله … ميبينيد چه مورچه هاي باهالي داريم ، گندم همسايه رو ميارن تو حيات ما ، ميخوايم نونوايي را بندازيم !

نگاشته شده توسط: shyshy | آگوست 29, 2009

جاده ي روياها

دوست دارم بهشت اين شكلي باشه
the road of dreams

نگاشته شده توسط: shyshy | آگوست 19, 2009

كارناوال(!)فيلم كودك؟

بله بالاخره بعد از دوهفته و اندي و چاپلوسي ها و مظلوم بازيهاي بنده كامي جان به تعميرگاه برده شد و تعميركاران محترم هم با كمال بي توجهي به عرايض من كه گفته بودم آخرين ويندوز رو نصب كنيد برداشتن ويندوز 2002 زدن !

جشنواره 4روزه ي (!) فيلم كودك هم تموم شده ، تو اختتاميه كه فيلماي برتر و اعلام ميكردن به جرات ميتونم بگم كه يه دونه فيلم هم بدون جايزه نبود ! به هر كدوم به يه بهانه اي چيزي داده بودن كه سال ديگه هم دوباره تشيف بيارن ، با اين حال فيلماي شركت كننده تو اين جشنواره هر سال آب ميره!

من سه تا فيلم ديدم كه دوبله ي همزمان بودن و خالي از لطف نبود ديدن دوبلورايي كه حتي تو كتابايي كه ميخونم بعضا صداي اينا رو جاي شخصيتاي كتاب تصور ميكنم! يعني راستش رو بخوام بگم من و همه ي كسايي كه تو بالكن نشسته بوديم بيشتر محو تماشاي اونا بوديم تا فيلم! اسم همشون رو نميدونم اما مهوش افشاري و مجريه هرچي شما بگين و اون آقاهه كه صداي پدر پسر شجاع رو صحبت كرده بود با اون خانومه كه تو كارتونا راويه اينا رو ميتونم معرفي كنم!

يه مزيت ديگه ي جشنواره هم كه اومده همدان اينه كه به خاطرش چند تا سينما ساختن ، قبلا سينماهاي همدان محدود به دو تا بود كه يكيش هم همش براي تعميير تعطيل بود!

اون سه تا فيلمي كه ديدم يكيش آلماني بود و خيلي كسل كننده يكيش تركيه اي بود و غم انگيز ، نمونه ي سينمايي همين كليداسرار! ، آخريش هم از اين كارتون ژاپنيا بود كه نسبت به دوتا قبلي بهتر بود! البته همراه با اينا يكي دوتا كارتون يا فيلم كوتاه هم نشونن ميدادن كه جالب بودن !

يه اشكال بزرگ جشنواره هم تبليغات بدش بود ، مثلا كسي كه ميخواست يه فيلم ببينه فقط بايد از رو اسم انتخاب ميكرد ، حتي يه تصوير كوچولو از فيلم هم تو بروشورا نذاشته بودن كه حداقل از رو گرافيكش انتخاب كنيم!

همينجوري چشم بسته هر كدوم اسمش قشنگتر بود رو انتخاب ميكرديم!

اولين روز تو سينما قدس نميدونم چه خبر بود هي آدم از روبرومون رد ميشد هي ميرفتن و ميومدن ، اگه فيلمش اونقد كسل كننده نبود حتما از رو بالكن مينداختمشون پايين ، دو روز بعدي هم تو تالار بسيج بسيجيهاي گرامي همش در حال رفت و آمد بودن كه مبادا كسي از اين فيلماي عتيقه فيلم بگيره! اجازه نميدادن كسي موبايل دراره و اين بقلدستياي من همش موبايل بازي ميكردن اونوقت من فقط يه بار خواستم ساعتو نگا كنم اومده به من ميگه خانوم دوربين مداربسته مون ديده شما همش گوشي درمياري ، جوابش رو دادم گفتم من نيستم اين بقل دستيامن اما انگار نه انگار ! فك كنم با اون دخترا دوست بود!

با يكي از دوستام كه تا حالا نديده بودمش تو همين تالار بسيج همديگه رو ديديم!

با همه ي اين احوالات بد نبود ، تنوع خوبي بود شما هم سال ديگه تشريف بياريد!

نگاشته شده توسط: shyshy | آگوست 5, 2009

امان از هجران کامپیوتر و اینترنت…!

باید اعتراف کنم بدجوری به نت معتاد شدم … این چندوقتی که ویندوز رو پروندم و خیلی بهم بد گذشته … فکر نمیکردم محیط کافی نت انقد مسخره و کامپیوتراش انقد مزخرف باشه …فایر فاکس و بوکمارکهام هم نیستن و باید با این صفحه کلید نفتی و صندلی سفت بسازم … هیچی کامپیوتر خود آدم نمیشه … مادر و پدر گرامی هم که فرصت خوبی برای جدا کردن بنده از کامپیوتر عزیزم پیدا کردن تا جایی که میتونن تعمییر کام رو به تاخیر میندازن ، خدا به داد من برسه …

اگه بیننده ی خاله شادونه (!) و سایر برنامه کودکای کانال دو باشید:D باید متوجه شد باشید که این روزا همدان میزبان جشنواره فیلم کودکه ! این فرصت خوبیه برای کسایی که مثل من عاشق سینما رفتنن و متنفر از فیلمای ایرانی ، با اینکه ایرادای زیادی داره این جشنواره اما یکی از جذابیتاش دوبله ی همزمانه  ، حالا بعدن ایشالا یه پست کامل راجع بش مینویسم ، الان تایپ با این کامپیوتر زغالی واقعا طاقت فرساس …

پ.ن : فکر نمیکردم به حقیقت پیوستن چیزایی که آدم فکر میکنه فقط تو قصه ها ممکنه انقد خوشایند باشه
فکر نمیکردم  رازدار عشق پاک دونفر بودن انقدر احساس خوبی داشته باشه … …

نگاشته شده توسط: shyshy | جولای 22, 2009

يك روز در شهر!

بعد از اين همه تابستون كه تو اين سالهاي تحصيلي گذرونديم بلاخره امسال كه احتمالا آخرين تابستون آزادمونه – با توجه به سنگين شدن درسا در سالهاي آتي حتما وقت آزادي تو تابستون نخواهيم داشت – با دوستم مليكا تصميم گرفتيم براي اولين بار ( :!: ) بريم كلاس تابستوني :!: ، تا آرزو به دل نمونيم ! كلا ما طرز تفكرمون اينه كه آدم عاقل وقتي 9 ماه صب پا ميشه ميره مدرسه (اصولا اون ساعتي كه ما مجبوريم از خواب ناز پا شيم تو دنيا صب حساب نميشه ! تو اكثر كشورا ساعت كاري از 8/5 يا 9 شروع ميشه ، اما تو شهر ما اگه يك ثانيه از 7/5 ديرتر به مدرسه برسيم انتظاماتايي كه احتمالا مدرسه مال باباشونه تو كارت انظباتي تاخير 5 دقيقه ميزنن!!) ديگه تابستونشم خراب نميكنه بره بشينه سر كلاس! خلاصه ؛ ما امسال رفتيم كلاس پينگ پنگ سه روز در هفته ساعت 5 بعد از ظهر ثبت نام كرديم ، به خيال خودمون خوابمونم محفوظ ميمونه ، بماند كه اين مربي گرام چقد مارو به ساز خودش رقصوند و ساعت كلاس رو جابه جا كرد ، تا اينكه كلاس امروز رو انداخت 9 صب ، مليكا كه ديروز رفته بود مسافرت و منم كه تا امروز 10 دقيقه به 9 كه از خواب بيدار شدم اصلا فكرشو نكرده بودم هميشه مامان ميرسوندمون و تا حالا با وسايل نقليه عمومي نرفته بودم به خاطر همين اصلا حواسم به اينكه كي بايد را بيفتيم و اينا نبود ، بدون صبونه خواهرمم حاضر كردم و با آژانس رفتيم ، 9 تومن پول همرام برداشتم ، (وقتي برگشتم خونه فقط هزار و دويست تومن برام باقيمونده بود!!) 2 تومن شد پول آژانس ، تا چند وقت پيش 1000 يا 1200 بود ، وقت بحث با راننده رو هم نداشتم ، به مربي گفتم استثنا” خواهرمو جاي مليكا آوردم ، با اكراه قبول كرد و توپ و راكت بهش داد اما دريغ از اينكه كوچكترين چيزي يادش بده!  :evil: وسطاي كلاس پگاه(خواهرم) رو فرستادم بوفه به جاي صبونه شيركاكائو و كيك بخره برا خودش ، شده بود 750 !! 450 شير كاكائو 300 كيك ، اينا هيچكدوم چيز خاصي نداشتن برا گرونيشونا ، همون كيك 100 تومني و شيركاكائو 200 تومني چند سال پيشمون بودن !! بعد از كلاس هم 2 تا كارتون واسه پگاه خريدم دونه اي 1500 ،همون كارتونايي كه تا چند وقت پيش 1000 تومن بودن!
كرايه تاكسي 75 تومن هم شده بود 125 تومن كه البته در اين مورد اعتراضي ندارم بيچاره راننده تاكسيا گنا دارن ، سر راه يه سري به كتابفروشي زدم (جزو تفريحهام حساب ميشه عاشق كتابام) ديكشنري كه چند سال پيش 450 تومن خريده بودم و يكي از دوستام برده بود و پس نياورده بود شده بود 1850 !! براي رسيدن به خونه سوار يه تاكسي ديگه شدم ، همون اول گفتم كه پول خرد به اندازه كافي ندارم و آيا راننده داره يا نه؟ كه بعدا خيلي از اين كارم خوشحال شدم ، چون خانمي كه جلو نشسته بود پولش دوهزاري بود و خلاصه كرايه نداد و بلافاصله بعد از پياده شدنش ما بقيه كه هنوز به مقصد نرسيده بوديم ، از صفات عاليقدر اون خانوم كه توسط راننده ي محترم براي ما ياداوري شد مستفيض شديم!! كرايه اينجا هم 150 بود نفري كه روي هم شد 300 . از سوپري سر كوچه هم دو تا آبميوه و دو تا بستني خريديم كه شد 1000 و من 900 تومن پول برام باقيمونده بود 100 تومن هم بدهكار موندم!!!!!!!!!

اين است تورم ، من اصولا پول تو جيبيمو پس انداز ميكنمو اينجور خرجا رو مامان و بابا حساب ميكنن همه ي خورد و خوراك هم از بستني گرفته تا آبميوه همه رو مامان ميخره و ما هم اگه بخريم نسيه ميخريم بعدا مامان و بابا حساب كنن ، برا مدرسه هم چيز زيادي نميخريدم اكثرا از خونه ميبردم اما حالا كه خودم داشتم پول چيزايي كه خريدمو ميدادم واقعا وقتي داشتم ميخوردم اصلا نفهميدم چه مزه اي بود ، يادم مياد چند سال پيش كه خونمون جاي ديگه بود و خريد به عهده ي من با هزار تومن چقد چيز ميشد خريد…اي روزگار…

كمر آدم زير بار اين تورم خم ميشه !

كمر آدم زير بار اين تورم خم ميشه !

توي ايستگاه اول كه برا تاكسي وايساده بوديم ، من و خواهر 9 ساله ام تقريبا 20 دقيقه معطل شديم!!! اصلا به خاطر نبود تاكسي نبودا ، تاكسي فراون بود ، ولي از اونجايي كه تو شهر ما قانون جنگل حكمراني ميكنه هر كي زورش بيشتره زودتر سوار تاكسي ميشه! حالا فكر كنيد يه عالمه از اين خانما و آقايون پرزور تو ايستگا باشن ، معلومه كه اولويت با اوناس ديگه ، حالا كي گوش ميده كه ما زودتر اومديم و شما كه همين الان رسيدي بايد منتظر باشي؟! من اگه خودم بودم نميذاشتم كس ديگه اي وقتي نوبتمه بپره جلوم و سوار شه اما با وجود پگاه خسته هيچ جوري نميشد حمله كنيم به طرف تاكسي ، ديگه داشت بغضم ميتركيد كه يه تاكسي صاف جلومون وايساد و سوار شديم ، ياد درس كلاس دوم ابتداييم افتادم كه ” حق ديگران را ضايع نكنيم” و ياد اخبار چند وقت پيش كه تو چندتا كشور براي استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي قانون دارن و دوربين گذاشتن تو ايستگاها و اين برنامه ها!

آدم يه بار ميره داخل شهر پشيمون ميشه

آدم يه بار ميره داخل شهر پشيمون ميشه

پ.ن : ببخشيد طولاني شد ، خيلي پر حرفي كردم :oops: ، قول ميدم تا چند وقت اپديت نكنم ;) :D

پ.ن 2 : در رابطه با پست قبل ؛ همون شب وقتي ميخواستم بخوابم مامان برگشت خونه ! گفت زنموم سورپريزش كرده و اومده جاش مونده ، داشتم ذوق مرگ ميشدم خلاصه ، قربون خدا برم كه انقد مهربونه  :)

پ.ن 3 : اسمايلياي وردپرس يه مدت خوشگل شده بودن باز دوباره مثل اول شدن :(

پ.ن 4: به تازگي گوگل تاك رو دانلود كردم ادليستم خاليه ، اگه از جي تاك استفاده ميكنيد بنده رو هم اد كنيد مرسي . دانلود گوگل تاك و ساختن جيميل

امتحان كنيد گوگل از ياهو خيلي بهتره  ;)

آخرين پ.ن : خواهش ميكنم كامنت ميذارين آدرس وبلاگتون يادتون نره!

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

نگاشته شده توسط: shyshy | جولای 19, 2009

لذت يك لحظه مادر داشتن

مادر و عشق به فرزند

“مادر”

تاج از فرق فلك برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره يافتن
هر نفس شهدي به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتي چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب
روي گيتي را منور داشتن

شامگه چون ماه رويا آفرين
ناز بر افلاك و اختر داشتن!

چون صبا در مزرع سبز فلك
بال در بال كبوتر داشتن

حشمت و جاه سليمان يافتن
شوكت و فر سكندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زيستن
ملك هستي را مسخر داشتن

بر تو ارزاني كه ما را خوش تر است
لذت يك لحظه ؛ مادر داشتن.
“فريدون مشيري”

مادر بزرگم بيمارستانه و مادرم شب رو به عنوان همراه پيشش ميمونه ، امروز اصلا مامانم رو نديدم ، يعني مامان داشتن من و خواهرم چون مادرمون كارمنده نيمه وقته صبح كه از خواب پا ميشيم نميبينيمش و ساعت 3/5 اين حدودا از اداره برميگرده ، امروز از اونم محروم بوديم مستقيم از سر كار مجبور شده بود بره بيمارستان ، دلم يه ذره شده برا مامانم :cry:   هميشه به كسايي كه مامانشون خونه داره غبطه ميخورم :oops: واقعا سعادتيه مادر داشتن :) اينجور موقعها آهنگ ميم مثل مادر رو گوش ميدم عكس مامانو ميزارم رو دسكتاپ  كه اشكمو بيشتر در مياره  :(

دوست دارم مامانمو اينجوري بوس كنم

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

نگاشته شده توسط: shyshy | جولای 17, 2009

پارك كودك !

همانجا از پشت تابلو پارك كودك

همانجا از پشت تابلو پارك كودك

پارك كودك در يكي از شهركهاي همدان!
پارك كودك در يكي از شهركهاي همدان!

اين لينك رو يكي از دوستان گذاشتن تو كامنتا ، ببينيد و مقايسه كنيد :!:

ارسال به: Balatarin :: Donbaleh :: Mohandes :: Del.icio.us :: Digg :: Stumble :: Furl :: Friendfeed :: Twitthis :: Facebook :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها