آيا تا به حال از خود سوال كرده ايد كه چرا بيشتر آقايان پشت فرمان اتومبيل يا پشت چراغ قرمز ، در سوراخ بيني شان به دنبال مرواريد مي گردند؟
” از كتاب آداب معاشرت نوشته شهين دخت بهزادي”


آيا تا به حال از خود سوال كرده ايد كه چرا بيشتر آقايان پشت فرمان اتومبيل يا پشت چراغ قرمز ، در سوراخ بيني شان به دنبال مرواريد مي گردند؟
” از كتاب آداب معاشرت نوشته شهين دخت بهزادي”


ارسال شده در آداب معاشرت | برچسبهاپشت فرمان اتومبيل, دست تو دماغ كردن موناليزا
چقد كيف ميده آدم هيچي تاريخ نخونه اونوقت بره 20 هم بگيره! بعد وقتي موضوع جالبتر ميشه كه بقيه كه كلي خوندن كم بگيرن
ارسال شده در روز نامه, شانس نامه | برچسبها20, تاريخ معاصر
سكانس اول
مسئول آزمايشگامون كه خودش فيزيك خونده براي چندمين بار اومده سر كلاس كه كسي نمي خواد مسابقات آزمايشگاهي شركت كنه؟
هيچ كدوم از بچه ها اشتياقي نشون نميدن ، ميگه آخه شما چتونه ؟ چرا نمياين از آزمايشگاه استفاده كنيد ، من خودم دانش آموز بودم ، ماها اون موقع در حسرت اين بوديم كه اين امكانات رو داشته باشيم و آزمايش انجام بديم ، اون وقت شما كه ميتونين با چند تا آزمايش تو مسابقه رتبه بيارين و جايزه هم بگيرين دوست ندارين لذت كار عملي رو بفهمين؟!
سكانس دوم
سر كلاس هندسه معلممون داره نمره هاي پاياني و مستمر رو ميده و همزمان بچه ها برگه هاي امتحانشون رو چك ميكنن ، معلم دوست داشتني و ساده ايه ، بچه ها هم با كمال سوء استفاده سر نمره دارن باهاش چونه ميزنن!
بعد از چند دقيقه كار به جايي رسيده كه يكي از بچه ها با كمال پر رويي ميگه :«خانوم سه نمره به همه اضافه كنيد!» ، ديگه طاقت معلمه تموم ميشه و اعصابش به هم ميريزه : «بسه ديگه! شما چرا انقد نمره گراييد؟ به جاي اينكه بريد بينيد اشتباهاتون چي بوده ، فقط به فكر به دست آوردن نمره اي هستيد كه حقتون نيست!»
…
نسل من همچين آدمايي ان ، به شدت نمره گرا ، مطمئنم دو روز ديگه كه اينا فارق التحصيل بشن و برن سر كار اين طمع براي كسب نمره تبديل ميشه به طمع ب دست آوردن پول! اگه براي رفتن به آزمايشگاه هم نمره اي گذاشته بودن همه با كله ميرفتن آزمايشگاه!
ارسال شده در شكايت نامه | برچسبهانسل من
نه كه وبلاگمون خيلي پر رونق بود از اون يه زره آمدوشد هم انداختمش…
خدا لعنت كنه اين امتحاناي لعنتي رو كه زندگي آدمو مختل ميكنن، ولي خداييش درس خوندن آدمو چل ميكنه ها ، احساس مي كنم از وضعيت نرمال خارج شدم ، بيش از حد با درسا درگير شدم ، ولي با اين وجود چشمم آب نميخوره نتيجه ي دلچسبي بگيرم … اي خدا!
امروز سر امتحان هندسه يه سوالي رو مونده بودم ، بقل دستيم بهم تقلب داد جرات نكردم نگا كنم!! تا آخرين ثانيه نشسته بودم ، بيچاره معلمه خسته شد از دستم ،خودش چواب سوال رو گفت نوشتم!!
درس خوندن من هم واقعا نوبره ، سرعت خودم رو تشبيه ميكنم به يه ماشيني كه داره به زور از سر بالايي بالا ميره ، كيفيتش رو هم چه عرض كنم والا ، آلزايمريا رو گذاشتم تو جيب كوچيكم،
يه تغيير : عينكي هم شدم
خدا عاقبت همه رو بخير كنه!
حالا هي ميگن نحس بودن 13 خرافاته ،
بله ، كلي دلمونو صابون زديم كه 13 آبان ميريم راهپيمايي و زنگ شيمي هم فرت ميشه و اينا ، حتي يكي از بچه ها كتاب شيمي اش رو هم نياورده بود! كه متوجه شديم ما رو نمي خوان ببرن(اسمايلي كوبيدن دسته جمعي سر به ديوار)! خلاصه رفتيم كلي اغتشاش كرديم و با زور و بلا موفق شديم راضيشون كنيم مارو هم ببرن، بله ، جونم براتون بگه كه وسط زنگ فيزيك اومدن گفتن سوم رياضيا رو هم ميبرن ، ديگه ما منفجر كرديم كلاسو از جيغ و خنده ، خوشان خوشان رفتيم زحمت همه ي پرچما وپلاكاردا رو هم ما كشيديم و همچون بسيجياي واقعي اول صف وايسايديم و راه افتاديم ، بعد از يه پياده روي طولاني به آرمگاه بوعلي رسيده بوديم كه گفتن مثل اينكه امثال راهپيمايي زود تموم شده ، مارو ميگي عين بادكنك تركيده شده بوديم، همه ي جنب و جوشمون ته كشيد و دست از پا درازتر برگشتيم مدرسه و دقيقا اول ساعت شيمي سر كلاس بوديم(اسمايلي گريه تا حد مرگ بازم دسته جمعي) ، به كلاس شيمي كه رسيديم هيچ ، كلي هم خسته شده بوديم اصلا حال درس نداشتيم
بعد از ظهر همين روز 13 هم پاي پياده رفتم كتابخونه براي تست عربي فرداش كتاب گاج بگيرم ، كلي تو رفت و آمدش وقتم تلف شده ، آخرش تو خونه متوجه شدم كه عربي 3 رشته انساني رو برداشتم… تو عمرم تا حالا انقد دهنم وا نمونده بود،
از خستگي و اعصاب خوردي گرفتم خوابيدم ، ساعت 3/5 صب(!) پا شدم عربي خوندن (چقدر من از اين درس بدم مياد) ، با اين وجود تستم رو به معناي واقعي كلمه گند زدم! تازه زنگ بعدش هم تست زبان فارسي داشتيم كه اونم اصلا لاي كتابو وا نكرده بودم و از عربي هم بدتر شد…
حالا زنگ بعدش ورزش داشتيم وسطي بازي كرديم يه خورده حالم بهتر شد ، اما زهي خيال باطل ؛ تازه يادم افتاد كه تا ساعت 3 كلاس فوق العاده فيزيك داريم (اسمايلي كچلي كه داره 4 تا شويد باقيموندشو به شدت ميكنه) نهار هم نياورده بودم، بعد سر كلاس فيزيك بقل دستي سمت راستم داشت فال پاستور ميگرفت بعد پاستورا رو داشت ميداد به بقل دستي سمت چپيم از دستش ريخت جلوي پاي من ! معلمه هم ديد و فكر كرد من پاستور بازي ميكردم!
فكر ميكنيد بدشانسا تموم شده؟ نخير ، نهضت ادامه دارد …
شب برا شب نشيني دعوت شديم خونه دوست بابام و با اون همه بيخوابي و خستگي به اجبار رفتم ، بعد متوجه شديم كه تولد پسر كوچيكشون بوده و به ما نگفتن! ديدين آدم تولد بدونكادو ميره چقد احساس بدي داره، اونم من كه هم كادو خريدن رو دوست دارم ، هم اينجور وقتا حتما خودم جدا از خانواده يه چيز غافلگير كننده هديه ميدم،
بازم تموم نشده
پشتيبانم (گزينه دو ثبت نام كردم) زنگ زده يادم انداخته كه جمعه ي ديگه آزمون دارم ، ميگه بايد جمعه 10 ساعت درس بخوني! 5 ساعت صب 5 ساعت بعد از ظهر! الان هم ظهر جمعه است و من حتي يك ساعت مفيد هم درس نخوندم!
تازه علاوه بر اين فردا تاريخ 6 درس تست دارم و حسابان و جبر هم تمرين دارم و بايد بخونم كلي!
اي خدا……..